دزفول شهری که زنانش جنگ را تنها نگذاشتند

دزفول شهری که زنانش جنگ را تنها نگذاشتند

خاتون یار: چهارم خرداد یادآور روزهایی است که در دزفول، حتی زیر بار موشک و آژیر قرمز، زنان شهر در سنگرهای پشتیبانی از جبهه، نقش آفرین اصلی ایستادگی بودند.


خبرگزاری مهر، گروه استانها - فاطمه دقاق نژاد: روایت شیر زنان دزفولی؛ روایتی است که مردان آنها با دشمن بعثی عراق می جنگیدند و نیز آنها در خانه، مساجد و پایگاه های بسیج با پخت غذا، شستن لباس رزمندگان و تهیه مایحتاج اولیه رزمندگان و جمع آوری کمک های نقدی و غیرنقدی جهت کمک به آنان از همسران، فرزندان و پدران خود پشتیبانی می کردند.

زنانی که در طول جنگ جهت کمک به رزمندگان، تمام دارایی خودرا در طبق اخلاص گذاشتند و به ستادهای جمع آوری تقدیم می کردند، خانمهایی که فرزندان و همسر خودرا جهت کمک به نظام جمهوری اسلامی به جبهه های جنگ می فرستادند تا ذره ای از خاک میهن مان به دست دشمنان نیفتد و اگر این پشتیبانی ها نبود، رزمندگان با امید بیشتری برای دفاع از نظام نمی جنگیدند، تلاش زنان شهر دیار مقاومت دزفول در آن دوران حقیقتا ستودنی است.


زنان با استقامت شهر شهید پرور دزفول با کنار آمدن شهادت همسران، پدران، فرزندان و برادران خود در راه اسلام نمادی دیگر از نقش زنان در دفاع مقدس هستند. مادران، همسران و خواهران شهدایی که با از دست دادن عزیزان خود اما با روحیه و قوت قلب رزمندگان در پشت جبهه مشغول خدمت رسانی بودند تا باعث قابلیت و رشادت های بیشتر دلیرمردان رزمندگان دزفولی باشند.

در ادامه گفتگوی خبرنگار مهر با اختر بقال صحراگردم یکی از بانوان پشتیبانی از جبهه ها در دزفول را ملاحظه می کنید.

وی سخن خود را این گونه آغاز می کند و می گوید: اختر بقال صحراگردم اما بیشتر مرا با نام «صحراگرد» می شناسند. سال ۱۳۴۳ به دنیا آمدم و هنگام آغاز جنگ، ۱۶ بهار از عمرم گذشته بود. در زمان انقلاب، ۱۴سالم بود. هرگاه تظاهراتی برپا می شد با شوقی وصف ناپذیر خودرا به میان جمعیت می رساندم. هر طور بود، خودم را به خیابان ها می کشاندم؛ حتی دوستانم را نیز تشویق می کردم که بیایند.


وارد بسیج شدیم

این فعال پشتیبانی جبهه، در رابطه با انگیزه خود برای ورود به کارهای تدارکاتی جنگ نیز اظهار داشت: شور و هیجانی که در مردم بود، همه را برای دفاع از انقلاب و وطن به پا خواسته بود. من هم بمحض این که دیپلم گرفتم، انگار تشنه مکانی بودم! تشنه جایی که حس درونم را در آن تخلیه کنم. به همین خاطر، بهترین جایی که دیدم بسیج بود. آن روزها بسیج، مظهر انسجام مردمی به شمار می رفت. ما به شدت حواسمان به سخنان امام راحل بود که ببینیم چه می گویند. وقتی امام فرمودند که بسیج را ایجاد کرده ایم و کشورمان از هر سو در محاصره است، من مصمم تر از همیشه شدم.

صحراگرد با اشاره به نخستین موشکی که بر خانه شان فرود آمد، اظهار داشت: نخستین موشکی که صدام زد، بر خانه خودمان زد. خانه ما در محله سیاهپوشان بود، محله ای که به «کلگزون» مشهور است. آن شب سه جای دزفول هدف موشک قرار گرفت؛ یکی در منطقه ما، یکی در خیابان نشاط و دیگری، فکر می کنم در «چولیان» هم بود.


وی با بغضی که گلویش را فشرد به تاریخ آن حادثه اشاره نمود و اضافه کرد: مهرماه سال ۱۳۵۹ بود. همه خواب بودیم، ساعت نزدیک به ۹: ۳۰ شب. از آن سال تا حالا، نزدیک ۴۶ سال می گذرد. ما شب ها خیلی زود به خواب می رفتیم. خواهرم با دو تا بچه اش پیش ما آمده بود. دو تا از برادرانم و همه اقواممان خوابیده بودیم که ناگهان موشکی ۹ متری در منطقه ما فرود آمد.

وی افزود: همسایه ها گفتند از دور دیدیم چیزی به اندازه یک کپسول گاز روی پشت بام شما افتاد! یعنی ما به شکلی معجزه آسا نجات پیدا کردیم. سه نفرمان در یکی از اتاق ها بودیم که ناگهان اتاق ریزش کرد. قبل از ریزش، آنها در حیاط آمده بودند. بعد پشت بام و دیوار خانه، همه بر سر برادرم و مادرم خراب شد و بیشترشان زخمی گشتند. حتی در دست مادرم دو، سه تا میل گذاشته بودند، چندان که شکستگی اش بسیار بود.

شبی با بوی باروت

صحراگرد با توصیف فضای دلخراش آن شب اظهار داشت: بوی گوگرد و باروت وحشتناک بود و هیچ کس به هیچ کس معلوم نبود. داد و فریاد... انگار آن منطقه قیامت شده بود. اصلاً چیزی نمی دیدیم. تاریکی مطلق بود، موشک هم افتاده بود. نمی دانستیم چه نماییم. خلاصه، فورا آمبولانس ها رسیدند.

وی با اشاره به مصدومیت شدید مادرش اضافه کرد: برادر بزرگم مادرم را روی کولش گذاشت که به آمبولانس برساند. دستش از دو سه جا شکسته بود و یک دفعه در راه باردیگر افتاد. شکستگی اش چند برابر شد. وقتی او را به بیمارستان بردند، به او گفتند این دست از بین رفته است. دو سه تا میل یا پلاتین در دستش گذاشتند. پلاتین ها تا آخر عمر در دستش ماند تا به رحمت خدا رفت

این زن دزفولی در رابطه با ماندن در همان خانه بعد از برخورد موشک اظهار داشت: ما تازه به آن منطقه آمده بودیم. ۴۰ روز بود که در آن خانه بودیم. یک طرف خانه مان کلاً تخریب شده بود و یک طرفش سالم مانده بود. به هیچ عنوان از شهر خارج نشدیم و در همان طرف خانه که سالم مانده بود، ماندیم.

وی با توصیف وحشت شبهای آن روزها اضافه کرد: تمام خانه های اطراف ما ویرانه بود. شب ها صدای زوزه سگ ها و گرگ ها می آمد. بچه ها هم که برای دفاع از کشور به جبهه رفته بودند. یعنی من و مادرم و خواهرهایم تنها بودیم و تنها می خوابیدیم. اگرچه از نظر امنیتی شرایط خوبی نداشتیم اما حسی عجیب در درونمان بود؛ انگار خداوند به ما روحیه داده بود. اصلاً از چیزی نمی ترسیدیم. بیشتر این فکر را می کردیم که جوان هایمان رفته اند و سینه را سپر کرده اند، ما اینجا ترسیده باشیم؟! شب ها صدای جانوران وحشتناک بود، ولی هر طور بود، برای دلگرمی رزمندگانمان، برای دفاع از وطنمان ماندیم.


صحراگرد افزود: زندگی ما به آن صورت گذشت تا اینکه از سوی ستاد بازسازی آمدند و منطقه را دیدند. گفتند اگر قرار باشد این طور بماند، تمام دزفول ویرانه می شود، باید آغاز به بازسازی نماییم. خدا رحمتش کند، شهید رجایی آمد و بازدیدی از آن منطقه کرد و گفت ان شاءالله درست می شود. پدرم جلو آمد و اظهار داشت: «باشه آقای رجایی، تمام حرف هایتان درست، ولی حالا شب کجا بخوابیم؟» که شهید رجایی خنده اش گرفت.

این فعال پشتیبانی جبهه در رابطه با نخستین روزهای حضورش در بسیج اظهار داشت: من پس از اینکه دیپلم گرفتم، بهترین جایگاه را بسیج دیدم. در مدرسه می گفتند کمک رسانی کنید. دوست داشتیم به هر طریقی که شده به رزمندگان یاری بدهیم. گفتند مکانی به نام بسیج است. به بسیج خواهران برویم و در آنجا کمکشان نماییم. من به دوستانم گفتم بیایید همه با هم برویم. آمدیم و خودمان را معرفی کردیم. هنوز کارت دیپلم من نیامده بود که رفتم بسیج. سر از پا نمی شناختیم.


وی در رابطه با کارهایی که در تدارکات انجام می داد، اظهار داشت: هم پتو شستن بود، هم سبزی پاک کردن. هم باندهایی از جبهه می آوردند. باندها در جعبه بودند. به ما می گفتند هر رزمنده به چهار تا باند نیاز دارد. شما باید این ها را بسته بندی کنید و در کوله پشت هر رزمنده از این باندها باشد. ما می نشستیم و مشغول می شدیم. باور کنید اصلاً متوجه نمی شدیم زمان چه طور می گذرد. به ما می گفتند این ها باید تا فردا آماده باشند. آنها را با خودمان به خانه می بردیم تا شب وقتی وقت اضافه داریم، به این کارها برسیم. خیاطی هم آن طور که باید بلد نبودیم. اما وقتی پشت چرخ می نشستیم به ما می گفتند مثلا این خط راست را بدوز. مثلا اگر ملافه بود یا لباسی، به ما می گفتند خط راستش را بدوزید.


آموزش اسلحه دیدیم

صحراگرد در رابطه با آموزش نظامی خود اظهار داشت: به ما آموزش اسلحه را کامل داده بودند. حتی ما را به میدان تیر برده بودند و به شیوه های مختلف، هم نظریه و هم عملی، آموزش دیدیم. آن موقع به کلاس های دینی و مذهبی، ایدئولوژی می گفتند. می گفتند این کلاس های ایدئولوژی واجب تر هستند. من قرآن را در بسیج یاد گرفتم. مختصری بلد بودم اما وقتی به بسیج آمدم، دیدم چندین کلاس قرآن هست. از صفر هم آغاز نموده بودند. خدا را شکر، من با قواعد یاد گرفتم. دوره ی امداد مختصری هم به ما دادند ولی ما بیشتر در کار تدارکات بودیم.


این بانوی دزفولی در رابطه با فعالیت در بخش خیاطی بسیج اظهار داشت: خانم هایی بودند که لباس می دوختند. چرخ خیاطی شان عیناً شبیه به چرخ خیاطی خواهرم بود. به من گفتند این لباس ها جا دکمه می خواهند. من به آنها گفتم من در جا دکمه زدن استاد هستم! گفتند چه بهتر! جا دکمه را شما بزن، یک نفر دیگر هم دکمه بزند. من هم جا دکمه می زدم، هم این که اگر لباس ها پارگی داشتند یا تعمیر لازم داشتند، آنها را می دوختیم. لباس هایی از رزمندگان که پاره شده بودند را می آوردند که بدوزیم.

وی با اشاره به حجم بالای کار اضافه کرد: طاقه پارچه شدید! بالا! یک دفعه می دیدی ۱۰ طاقه پارچه می آوردند. آن موقع ماشین های دوج ارتشی یا خاورهای امروزی، پر از طاقه می آوردند. رنگ همه پارچه ها هم ارتشی و بسیجی بود. ما خیاط ماهر داشتیم و چند لباس را با هم برش می زد. با قیچی دستی برش می زدیم. آن موقع که این قدر امکانات نبود. بعد، در بسیج مسجد امام سجاد که بودیم، چند تا اتاق داشت ولی اتاق هایش کوچک بودند. حیاطش بزرگ بود. در حیاطش پتو می شستیم و سبزی هم مختصری پاک می کردیم. بعد دیدند که انگار جا نیست و به بسیج هم زیاد کار می آوردند، گفتند خوب است هر کس که خانه اش بزرگ است، آنجا هم پایگاهی تشکیل بدهیم. آن موقع همسایه های اطراف آن خانه می آمدند کمک که کارها زودتر تمام شود و برای بردن به جبهه آماده گردد. به این خاطر بود که ما به عنوان پایگاه مرکزی بودیم. جاهای دیگر هم پایگاه بود.

صحراگرد با اشاره به صحنه های دلخراشی که هنگام شستن پتوها با آنها مواجه می شد، اظهار داشت: یک مرتبه داشتیم پتو می شستیم، بعد یکی از خواهران اظهار داشت: «وای خدا مرا بکشد! وای خدا مرا بکشد!» گفتم چی شده؟ اظهار داشت: «بیایید! بیایید! کمی از یک انگشتاست که لای پتو جا مانده!» مملو از خون! پر از خون بود! من دلم تاب نداشت. گفتم من به هیچ عنوان نمی آیم نگاه کنم. خلاصه هر طور بود پتو را جمع کردند و نمی دانم آن تکه را کجا بردند. این مساله تا مدتها توی ذهنمان ماند.. بیشتر موقع ها در لا به لای پتوها انگشت و.... می دیدیم.


خاطره ترسناک

این زن دزفولی از خاطره ای فجیع و با این وجود خنده دار اظهار داشت: وسیله نقلیه جابه جایی خواهران یک مینی بوس کرم رنگ بود. راننده هم آقای رضا روزه دار بود. مسئول بسیج اظهار داشت که خانم ها سه چهار نفرتان بیایید پتوها را در مینی بوس بگذارید و آنها را به یکی از پایگاه ها ببرید. با کمک همدیگر پتوها را داخل مینی بوس گذاشتیم. مینی بوس پر از پتو شد. با دشواری جای ما شد که بنشینیم. همچنین داشتیم حرکت می کردیم که دیدیم آژیر قرمز به صدا درآمد. وقتی وضعیت قرمز می شد، از بلندگوها در تمام شهر پخش می شد که به پناهگاه ها بروید. مدام به همدیگر نگاه می کردیم که وای! حالا وسط خیابان چه کار کنیم؟ به کجا برویم؟ راننده گفت من به راه ادامه می دهم. سرمان را از پنجره بیرون بردیم و دیدیم هواپیما بالای سرمان است. دودی از هواپیما که روی آسمان می دیدیم، نشانه این بود که هواپیمای دشمن است. نزدیک پایگاه که رسیدیم، من و یک نفر دیگر سریع در مینی بوس را باز کردیم و بیرون پریدیم و به طرف شوادان دویدیم. یک دفعه راننده اظهار داشت: «پس من بدبخت را گذاشتید و رفتید؟ پس من چه کنم؟» هیچ در فکر او نبودیم! وقتی بالا آمدیم، دیدیم راننده این قدر ناراحت بود. اظهار داشت: «پس مرا این طور گرفتار کردید؟ فقط در فکر خودتان هستید؟» آن قدر آن روز خندیدیم.


این زن دزفولی در رابطه با درست کردن شربت برای رزمندگان اظهار داشت: یک مرتبه برای تدارکات پشت جبهه شربت آبلیمو درست کردیم. تابستان خیلی داغی بود و گفتند که هم اکنون رزمندگان شدیداً به شربت آبلیمو نیاز دارند. خدا می داند که یک نیسان پر از شیشه آبلیمو و گونی گونی شکر می آوردند. یک بشکه خیلی بزرگ بود. دو تا بشکه خیلی بزرگ را پر از شربت کردند و عقب نیسان گذاشتند و به جبهه بردند. این کارها برایمان عادی بود، مثل کسی که این کارها وظیفه اش باشد. ما فقط در این فکر بودیم که هر چه زودتر این کارها انجام بشوند که آنها معطل نشوند. یعنی فقط در فکر رزمندگان بودیم.

به گزارش خاتون یار به نقل از مهر، روایت اختر بقال صحراگرد، روایت هزاران زن بی ادعای دزفولی و ایرانی است که از نوجوانی پای کار انقلاب و جنگ ایستادند. آنها که در سنگرهای پشت جبهه، از شستن پتوهای خونین گرفته تا بسته بندی باند و درست کردن شربت، بی چشمداشت خدمت کردند. روز دزفول، یادآور ایستادگی همین مادران و خواهرانی است که اگر نبودند، شاید سنگرهای جبهه هم دوام نمی آورد. رشادت زنان دزفول در پشتیبانی از جبهه، بی شک یکی از برگ های زرین تاریخ دفاع مقدس این مرز و بوم است.


به پاس ایستادگی مردم دزفول در هشت جنگ تحمیلی این شهر به عنوان پایتخت مقاومت ایران اسلامی نامگذاری شد. چهارم خرداد در تقویم رسمی کشور روز مقاومت و پایداری روز دزفول نامگذاری شده است. مردم دزفول در هشت سال دفاع مقدس و با منطق اسلامی و انقلابی خود از ارزش های اعتقادی ما دفاع و نامی ماندگار از خود در این حوزه به یادگار گذاشتند کل آمار شهدای دزفول از آغاز انقلاب اسلامی تا حالا به ۲ هزارو ۶۸۳ شهید رسیده است دزفول در جنگ تحمیلی هشت ساله ۲ هزار و ۵۴۸ شهید، در جنگ دوم تحمیلی ۹ شهید و در جنگ سوم تحمیلی تا حالا ۱۳ شهید تقدیم کرده است و نیز همین طور ده شهید مدافع حرم تقدیم نظام جمهوری اسلامی کرده است.

شهر دزفول در هشت جنگ تحمیلی مورد برخورد ۱۷۶ موشک دور برد فراگ و اسکاد بی قرار گرفت، هواپیماهای دشمن ۴۸۹ بمب و راکت بر سر مردم بی دفاع شهر دزفول فرو ریختند و پنج هزار و ۸۲۱ گلوله توپ به نقاط مختلف این شهر برخورد کرد. در این هشت سال ۱۹ هزار و ۵۰۰ واحد مسکونی، تجاری، آموزشی و مذهبی بین ۲۰ تا ۱۰۰ درصد در دزفول خسارت دید. مردم دزفول در هشت سال جنگ نابرابر دو هزار و ۶۰۰ شهید، ۴۰۰ جانباز، ۴۵۲ آزاده و۱۴۷ جاویدالاثر تقدیم کردند.



خبرگزاری مهر، گروه استانها - فاطمه دقاق نژاد: روایت شیر زنان دزفولی؛ روایتی است که مردان آنها با دشمن بعثی عراق می جنگیدند و هم آنها در خانه، مساجد و پایگاه های بسیج با پخت غذا، شستن لباس رزمندگان و تهیه مایحتاج اولیه رزمندگان و جمع آوری کمک های نقدی و غیرنقدی برای کمک به آنان از همسران، فرزندان و پدران خود پشتیبانی می کردند. بانوانی که در طول جنگ برای کمک به رزمندگان، تمام دارایی خودرا در طبق اخلاص گذاشتند و به ستادهای جمع آوری تقدیم می کردند، زنانی که فرزندان و همسر خودرا برای کمک به نظام جمهوری اسلامی به جبهه های جنگ می فرستادند تا ذره ای از خاک میهن مان به دست دشمنان نیفتد و اگر این پشتیبانی ها نبود، رزمندگان با امید بیشتری برای دفاع از نظام نمی جنگیدند، تلاش زنان شهر دیار مقاومت دزفول در آن دوران حقیقتا ستودنی است. خدا می داند که یک نیسان پر از شیشه آبلیمو و گونی گونی شکر می آوردند. مردم دزفول در هشت سال دفاع مقدس و با منطق اسلامی و انقلابی خود از ارزش های اعتقادی ما دفاع و نامی ماندگار از خود در این عرصه به یادگار گذاشتند کل آمار شهدای دزفول از شروع انقلاب اسلامی تا حالا به ۲ هزارو ۶۸۳ شهید رسیده است دزفول در جنگ تحمیلی هشت ساله ۲ هزار و ۵۴۸ شهید، در جنگ دوم تحمیلی ۹ شهید و در جنگ سوم تحمیلی تا حالا ۱۳ شهید تقدیم کرده است و هم همینطور ده شهید مدافع حرم تقدیم نظام جمهوری اسلامی کرده است. شهر دزفول در هشت جنگ تحمیلی مورد برخورد ۱۷۶ موشک دور برد فراگ و اسکاد بی قرار گرفت، هواپیماهای دشمن ۴۸۹ بمب و راکت بر سر مردم بی دفاع شهر دزفول فرو ریختند و پنج هزار و ۸۲۱ گلوله توپ به نقاط مختلف این شهر برخورد کرد.


منبع:

0.0 از 5
3
1405/03/04
14:35:00
تگهای خبر: آموزشی , امنیت , بانوان , بیمار
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
X

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۳ بعلاوه ۳

لینک دوستان خاتون یار

خاتون یار

تگهای خاتون یار

khatoonyar.ir - حقوق مادی و معنوی سایت خاتون یار محفوظ است

خاتون یار خاتون یار

همه چیز درباره زنان
با خاتون یار، دانش و آگاهی خود را در زمینه‌های مختلف افزایش دهید و از آخرین ترندها و نکات کاربردی برای داشتن زندگی شادتر و موفق‌تر بهره‌مند شوید