دین چطور در جان نسل جدید می نشیند؟
خاتون یار: ماندگاری ارزش هایی مانند حجاب، بالاتر از تکرار و توصیه، به معنا یافتن و درونی شدن آنها در زندگی افراد وابسته است.
یادداشت میهمان - راضیه مکوندی، کارشناس ارشد حوزه زنان و خانواده: باورها زمانی پایدار می شوند که از سطح رفتار فراتر رفته و به بخشی از هویت فرد تبدیل شوند. «مامان، تو وقتی هم سن من بودی، خودت انتخاب کردی حجاب داشته باشی یا فقط چون خانواده ات می خواستن باحجاب شدی؟»
مادر چند لحظه سکوت می کند. سؤال دخترش شاید در ظاهر فقط درباره ی یک موضوع دینی باشد، اما پشت آن یک پرسش عمیق تر پنهان شده است؛ این که یک باور چه طور از یک نسل به نسل دیگر منتقل می شود و چه زمانی از یک رفتار آموخته شده به یک انتخاب شخصی تبدیل می شود.
دختر سال هاست در خانواده ای بزرگ شده که حجاب بخشی از سبک زندگی آنها بوده است. از کودکی آنرا دیده، در موردش شنیده و رعایتش کرده ولی حال که بزرگ تر شده، با دنیای گسترده تری رو به رو شده است؛ با دوستانی که نگاه های متفاوتی دارند، با روایتهای مختلفی که در فضای مجازی می بیند و با پرسش هایی که طبیعی است در راه رشد هر انسانی شکل بگیرد.
او دیگر فقط نمی خواهد بداند «چه کاری درست است؟»؛ می خواهد بفهمد «چرا این کار درست است؟»
همین تفاوت، نقطه شروع یک مسئله مهم اجتماعی است؛ فاصله میان «انجام دادن» و «باورداشتن». موضوعی که فقط به حجاب محدود نمی گردد. درباره ی خیلی از ارزش های دینی و اخلاقی نیز همین پرسش وجود دارد: چه طور یک ارزش از سطح یک سفارش بیرونی عبور می کند و به بخشی از هویت انسان تبدیل می شود؟
بسیاری از خانواده ها، مربیان و کنشگران فرهنگی با همین چالش رو به رو هستند. گاهی یک رفتار سال ها آموزش داده می شود، اما وقتی فرد وارد مرحله ای از زندگی می شود که قدرت انتخاب و مقایسه بیشتری دارد، باردیگر از خودش می پرسد: «چرا باید این کار را انجام بدهم؟»
این سؤال را نباید فقط نشانه فاصله گرفتن از یک ارزش دانست. گاهی همین پرسش ها بخشی از مسیر رسیدن به یک باور عمیق تر هستند. انسان زمانی یک ارزش را واقعا می پذیرد که بتواند نسبت آنرا با زندگی خودش بفهمد.
در جامعه شناسی دین، این پروسه با مفهوم «درونی شدن» توضیح داده می شود. درونی شدن یعنی یک باور یا ارزش، از چیزی که فرد فقط آنرا شنیده یا به او آموزش داده شده، فراتر برود و به بخشی از جهان ذهنی و شخصیت او تبدیل گردد.
به بیان ساده، تفاوت زیادی وجود دارد میان کسی که یک رفتار را فقط به سبب انتظار دیگران انجام می دهد و کسی که همان رفتار را بخشی از انتخاب خود می داند. در حالت اول، رفتار بیشتر به شرایط بیرونی وابسته است؛ اما در حالت دوم، آن ارزش در ذهن و زندگی فرد جای گرفته است.
در زندگی روزمره، نمونه های زیادی از این تفاوت وجود دارد. همه ما می دانیم ورزش برای سلامتی مفید می باشد، اما دانستن این مورد همیشه موجب ورزش کردن نمی گردد. می دانیم صداقت پرارزش است، اما در موقعیت های مختلف، انتخاب میان درست و ناصحیح همیشه ساده نیست.
در حوزه دین هم همین فاصله وجود دارد. شناخت یک آموزه دینی، الزاماً به مفهوم پذیرفتن عمیق آن نیست. ممکنست فردی یک حکم یا ارزش دینی را بشناسد، اما هنوز آنرا به بخشی از نگاه خود به زندگی تبدیل نکرده باشد.
دین در طول تاریخ، فقط مجموعه ای از دستورها و رفتارهای مشخص نبوده است. یکی از مهم ترین کارکردهای دین، معنا بخشیدن به زندگی انسان است؛ این که فرد خود را به چه صورت تعریف کند، چه چیزی را پرارزش بداند و بر چه اساسی انتخاب نماید.
به همین دلیل، دین زمانی می تواند بر زندگی انسان اثر ماندگار بگذارد که فقط در سطح رفتار باقی نماند و بتواند میان باور، احساس و عمل پیوند ایجاد نماید.
جامعه شناسان دین نیز از زاویه های مختلف به همین مساله پرداخته اند. امیل دورکیم، دین را یکی از عوامل ایجاد پیوند اجتماعی و احساس تعلق می دانست. از نگاه او، دین فقط مجموعه ای از باورهای فردی نیست، بلکه بخشی از تجربه مشترک انسان ها در یک جامعه است.
ماکس وبر نیز بر اهمیت معنا در رفتار انسان تاکید داشت. از نگاه او، رفتار زمانی اهمیت پیدا می کند که برای فرد معنایی داشته باشد. یک ارزش زمانی می تواند زندگی انسان را تغییر دهد که فقط از بیرون به او جهت ندهد، بلکه از درون برایش قابل فهم باشد.
پیتر برگر و توماس لوکمان نیز در نظریه «ساخت اجتماعی واقعیت» توضیح می دهند که انسان، ارزش ها و هنجارها را ابتدا از محیط خود دریافت می کند؛ از خانواده، مدرسه و جامعه؛ اما این ارزش ها زمانی ماندگار می شوند که فرد آنها را در تجربه شخصی خود معنا کند و به بخشی از تعریفش از خودش تبدیل شوند.
به زبان ساده، انسان با شنیدن یک ارزش صاحب آن نمی شود؛ یک ارزش زمانی ماندگار می شود که فرد آنرا زندگی کند. به عنوان نمونه، درباره ی نماز می توان این تفاوت را دید. خیلی از کودکان، نماز را از خانواده یاد می گیرند. در سالهای نخست، ممکنست انگیزه اصلی آنها همراهی با والدین باشد؛ این که پدر و مادر نماز می خوانند و کودک نیز در کنار آنها این رفتار را تکرار می کند. اما با گذشت زمان، مسیر افراد متفاوت می شود. برای یک نفر، نماز ممکنست فقط یک عادت باقی بماند؛ رفتاری که انجام می دهد چون همیشه انجام داده است. اما برای فرد دیگری، همین رفتار به مرور معنای شخصی پیدا می کند؛ مجالی برای آرامش، خلوت و بازبینی در زندگی. در این حالت، ممکنست ظاهر رفتار یکی باشد، اما چیزی که در درون انسان اتفاق می افتد متفاوت می باشد.
همین تفاوت میان ظاهر رفتار و تجربه درونی انسان، نشان میدهد که چرا برخی ارزش ها ماندگار می شوند و برخی دیگر با تغییر شرایط، کم رنگ می شوند. باورها فقط با تکرار ساخته نمی شوند؛ آنها زمانی ریشه می گیرند که فرد بتواند میان آن چه می شنود و آن چه در زندگی تجربه می کند، ارتباط برقرار کند.
اینجاست که نقش خانواده اهمیت پیدا می کند. خانواده اولین جایی است که انسان در آن با ارزش ها رو به رو می شود. کودک پیش از این که درباره ی یک مفهوم دینی یا اخلاقی توضیح نظری دریافت کند، آنرا در رفتار اطرافیان خود می بیند. او می بیند اعضاء خانواده چه طور با هم صحبت می کنند، چه طور احترام می گذارند، چه طور اختلاف ها را حل می کنند و آیا ارزش هایی که درباره ی آنها حرف زده می شود، در زندگی واقعی هم حضور دارند یا نه.
گاهی یک رفتار ساده در خانه، بیشتر از ده ها سفارش اثر می گذارد. نوجوانی که در محیط خانواده، احترام، گفت و گو و محبت را تجربه می کند، راحتتر می تواند با این ارزش ها ارتباط برقرار کند، اما اگر میان حرف و عمل فاصله بسیاری وجود داشته باشد، طبیعی است که پرسش ها شکل بگیرند.
این موضوع درباره ی حجاب نیز اهمیت زیادی دارد. حجاب در سالهای قبل بیشتر از زاویه رفتار بیرونی مورد بحث قرار گرفته است؛ این که چه کسی آنرا رعایت می کند یا نمی نماید. اما اگر از زاویه درونی شدن نگاه نماییم، پرسش اصلی این نیست که چه طور یک رفتار را افزایش دهیم، بلکه اینست که چه طور یک معنا در ذهن و زندگی انسان شکل بگیرد.
دو دختر نوجوان را تصور نماییم که هر دو حجاب دارند. از بیرون، شاید هیچ تفاوتی میان آنها دیده نشود. هر دو یک رفتار مشابه انجام می دهند، اما در جهان درونی آنها ممکنست دو تجربه بطورکامل متفاوت وجود داشته باشد.
دختر اول ممکنست حجاب را فقط یک قانون بداند؛ چیزی که خانواده یا مدرسه از او خواسته اند. او آنرا رعایت می کند، اما هنوز پاسخ شخصی و قانع کننده ای برای چرایی آن پیدا نکرده است. در چنین شرایطی، وقتی وارد محیطی جدید می شود که نظارت بیرونی کمتر است، ممکنست باردیگر با همان سؤال رو به رو شود: «حالا که کسی از من نمی خواهد، چرا باید ادامه بدهم؟»
اما دختر دوم ممکنست در طول سال ها فرصت گفت و گو و فهمیدن داشته باشد. شاید با خانواده اش درباره ی پرسش هایش صحبت کرده، احساس کرده که نگرانی ها و تردیدهایش شنیده می شوند و نمونه هایی واقعی از زنانی دیده که این انتخاب را آگاهانه انجام داده اند. برای او حجاب فقط یک رفتار بیرونی نیست؛ بخشی از تصویری است که از خودش دارد.
تفاوت این دو دختر در میزان اطلاعات نیست. ممکنست هر دو یک آموزش مشابه دیده باشند، اما یکی فقط یک پیام دریافت کرده و دیگری یک معنا ساخته است.
این همان نقطه ای است که خیلی از مسایل فرهنگی امروز نیازمند توجه به آن هستند. انسان، بخصوص نسل جدید، کمتر از گذشته فقط با تکرار قانع می شود. او سؤال می پرسد، مقایسه می کند و می خواهد بداند یک ارزش چه نسبتی با زندگی واقعی او دارد.
نوجوان امروز فقط از خانواده و مدرسه تأثیر نمی گیرد. وی در فضای گسترده ای زندگی می کند که در آن روایتهای مختلفی از موفقیت، هویت، آزادی و سبک زندگی پیش روی او قرار دارد. در چنین شرایطی، هیچ باوری فقط با تکرار ماندگار نمی شود؛ یک ارزش باید بتواند برای انسان معنا پیدا کند.
به همین دلیل، نقش رسانه و نهادهای فرهنگی نیز باید از انتقال صرف پیام فراتر برود. انسان ها به طور معمول با داستان ها، تجربه ها و الگوهای واقعی ارتباط بیشتری برقرار می کنند. یک روایت صادقانه از زندگی فردی که یک ارزش را آگاهانه برگزیده، گاهی بیشتر از ده ها سفارش مستقیم اثر می گذارد؛ برای اینکه مخاطب با یک تجربه انسانی رو به رو می شود، نه فقط با یک پیام.
اگر هدف، ساختن باورهای ماندگار است، باید از تمرکز صرف بر رفتار عبور نماییم و به پروسه ایجاد باور دقت نماییم. یک ارزش زمانی پایدار می شود که سه عنصر در کنار هم قرار بگیرند: معنا، تجربه و الگو.
معنا یعنی فرد بداند چرا یک ارزش اهمیت دارد و چه جایگاهی در زندگی او دارد. تجربه یعنی آن ارزش را فقط نشنود، بلکه حضورش را در روابط، انتخاب ها و زندگی روزمره احساس کند. و الگو یعنی نمونه هایی واقعی ببیند که نشان دهند یک باور چه طور می تواند در زندگی امروز انسان حضور داشته باشد.
شاید اگر باردیگر به همان گفت و گوی مادر و دختر برگردیم، مهم ترین پاسخ این نباشد که مادر فقط دلیل درستی حجاب را توضیح دهد. مهم تر اینست که فضایی ایجاد شود تا دختر بتواند سؤال کند، فکر کند، صحبت کند و سرانجام، معنای این انتخاب را برای خودش پیدا کند.
دین زمانی می تواند باورهای ماندگار بسازد که فقط در چارچوب مجموعه ای از بایدها و نبایدها باقی نماند، بلکه به بخشی از تجربه زیسته انسان تبدیل گردد. آنجایی که فرد یک ارزش را نه فقط به سبب نگاه دیگران، نه فقط از ترس قضاوت یا فشار بیرونی، بلکه از روی فهم و باور شخصی انتخاب می کند، آن ارزش دیگر یک رفتار تحمیل شده نیست؛ بخشی از هویت اوست.
ساختن چنین باورهایی نیازمند صبر، گفت و گو و توجه به انسان واقعی است؛ انسانی که فقط مخاطب یک پیام نیست، بلکه صاحب تجربه، احساس و پرسش است. خانواده باید قبل از آنکه فقط پاسخ بدهد، شنیدن را یاد بگیرد؛ رسانه باید قبل از آنکه فقط سفارش کند، روایت کند؛ و نهادهای فرهنگی باید قبل از آنکه فقط بر نتیجه ظاهری تمرکز کنند، به مسیر ایجاد باور توجه نمایند.
راز ماندگاری ارزش ها شاید همین باشد؛ این که یک «باید» در راه زندگی انسان، آهسته آهسته به یک «باور» تبدیل گردد.
به طور خلاصه می خواهد بفهمد چرا این کار درست است؟ همه ما می دانیم ورزش برای سلامتی مفید می باشد، اما دانستن این مورد همیشه باعث ورزش کردن نمی گردد. برای یک نفر، نماز ممکنست فقط یک عادت باقی بماند؛ رفتاری که انجام می دهد چون همیشه انجام داده است.
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب